Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

شیما

روز اول با ماممانش اومده بود کارخونه برای استخدام ،چهارمین یا پنچمین نفری بود که میرفتم برای مصاحبه،از هیچ کدوم از دخترای قبلی خوشم نیومده بود،همشون یا لوس بودند یا افاده ای .
یادم نیست توی مصاحبه چی پرسیدم و چی جواب داد ،اصلا قیافه اش هم درست و حسابی ندیدم،فقط یه چیزی توی چشماش دیدم ،یه جور مظلومیت ،میخندید ولی چشماش غم داشت. ،درک چنین حسی برام سخت نبود،چنین حسی برام اصلا غریبه نبود.وقتی رفت بدون هیچ فکری فرم رو دادم به منشی گفتم همینو میخام.فردای اون روز شیما اولین روز کاریش رو شروع کرد. تا چند روز اول اصلا به چشمم نمیومد جواب سلامش هم زورکی میدادم.ولی فقط چند روز بیشتر نگذشته بود.
از دور چشمم به دختری افتاد بی اراده چشمام روش قفل شد ،قد بلند، ترکه ای ،چشمای زیبا که مداد سیاه دورش جلوه ای صد برابر بهش داده و یه دسته موی چتری که ریخته بود روی صورتش،از کنارم رد شد با یه لبخند گفت خسته نباشید.چیزی توی دلم لرزید سریع به عقب برگشتم و با چشمام شیما رو بدرقه کردم ،تازه شیما رو دیدم.توی محل کاره من یه دوجین دختر هست که به صورت تابلوئی آمار میدند ولی از هیچ کدومشون خوشم نمیاد،ولی این چیز دیگه ای بود،وقتی از کنارم رد شد حسش کردم با تمام وجودم حسش کردم
بعد اون روز چندین بار با بهانه های مختلف سر حرف رو باهاش باز میکردم،شاید از لای حرفاش دنبال چیزی میگشتم که حسمو خراب کنه دیگه ازش خوش نیاد،آخه دوست داشتن شیما سه تا خط قرمز منو رد میکرد.اول که سنش ،که حدود هفت ،هشت سال از من کوچکتره، دوم دوستی با یکی از پرسنل و آخر چیزی که همیشه روش حساس بودم شیما بچه پایین شهر بود.
بعد از کلی کش و قوس جلوی دلمو نتونستم بگیرم ،شماره بهش دادم.
خندهاش بهم انرژی میده منو میبره زمانی که هم سن خودش بودم سال اول دانشگاه ،شمال ،عشقای آتیشی ،لباش منو میبره به کوچه های تاریک آمل،منو میبره روزایی که حسرت یه لحظه اش روی دلم مونده عاشق این شدم که چتری هاشو کنار بزنم وازش لب بگیرم ،بهم گفت در کنار من احساس آرامش میکنه و چقدر خوشحاله که کار پیدا کرده ،با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند،خوشحالم تونستم ذره ای از غمت کم کنم ،شیما غم داره ،غم دلش هم بزرگه ،راز های خودشو داره که خیلی سعی داره مخفی کنه من هم بهش احترام میذارم.

عادت ماهانه

مدتی از حضورم توی کارخونه میگذره ،کم کم دارم جا میفتم هم بچه ها با اخلاق های من آشنا شدند من هم تا حدی اوضاع دستم اومده،ولی بازم هر از چند گاهی باید یه مقدار قاطی بازی در بیارم چند نفری بشونم سر جاشون.انصافا مدیریت یه سری دختر جون اونم توسط یه پسر جون اونم از نوع مجرد سخت تر از اونی بود که فکر میکردم.
بیشتر سعی هم اینه که طوری رفتار کنم که پشت سرم حرف حدیث نباشه . روزی چند بار به بهانه های مختلف لفظ شما مثل خواهر های من هستید را تکرار میکنم،تا مبدا کسی فکر خیالی کنه ولی فکر کنم هیچ اثری نداره اون طور که شایعه ها به گوش من رسیده من با نصف دخترای کارخونه رابطه دارم و البته خودم هم خبر ندارم میگن با یکی دو تاشون تا پای سفره عقدم رفتم!!!!!!!!
البته منشا این شایعات ذهن خیال باف یه سری دختره تا بهشون میگی سلام و یه لبخند میزنی میرن توی هپروت.دقت کردم این چند وقت با هرکی یه ذره سلام علیک گرم کردم از فرداش با آرایش غلیظ سر کار اومده.درک این طور جایی برای پسری مثل من که یه عمر با دخترا راحت برخورد کرده یه مقدار سنگینه.شایعه را باید از این گوش شنید و از اون گوش در کرد ولی توی کارخونه اگر این حرف ها را توی نطفه خفه نکنی بعدا به عنوان یه حقیقت مسلم برای همه پذیرفته میشه واگر هم به گوش مدیر عامل برسه که میرسه دیگه وا ویلا.
این چند وقت مدیر عاملمون با کنایه حرف میزنه،اون روز میگه مهندس اگر از یه دختر خوشت اومد بیا پول کافی شاپتم میدم فقط تو کارخونه تابلو بازی در نیار.حالا من بدبختم حاج و واج موندم آش نخورده و دهن سوخته.به خاطر همین تصمیم گرفتم عوامل شایعه ساز شناسایی و سرکوب کنم.خانم «ن» یه دختر به معنی واقعی کلمه وزه و خبر چین بود که مدتی بود دنبال بهانه میگشتم تا نسخشو بپیچم تا این که چند روز پیش دخترا رو جمع کردم تا در مورد یه سری مسائل انظباطی براشون حرف بزنم.خانم «ن» هفته پیش زنگ زده بود گفته بود من امروز مریضم اگر میشه میشه برام مرخصی رد کن منم گفتم نه نمیشه و غیبت میخوری. از همون جا کینه به دلش مونده بود زهرشو خالی کنه.هنوز حرفام تموم نشده بود که پرید وسط حرفم و گفت بچه ها از مدیریت شما ناراضیند ولی جرات نمیکنند بگند منم گفتم انتقادی اگر هست جلوی روم اگر بگید خوشحالم میشم و چند بار تکرار کردم میدونستم که اصلا چنین قضیه ای صحت نداره،تا اینکه خودش شروع کرد به حرف زدن،حرف که چه عرض کنم…..
گفت شما شرایط ما رو درک نمیکنید و سر مرخصی با ما کنار نمیاید ،گفتم چه شرایطی
گفت: نمیدونم میدونید یا نه ما دخترا ماهی یه دفعه پریود میشیم(حالا شما تجسم کن چهل پنچاه تا دختر جون روبروی من نشستن،منم یدفعه رنگم پرید،دوست داشتم زمین دهن باز کنه)حال بعضی هامونم خیلی بد میشه مثلا خودم ،مثلا خانم … که یهو پریدم وسط حرفش گفتم خوب نمیخاد بیشتر بگی ،که البته حرفاش با اعتراض خود دخترا هم همرا بود.
من فقط مونده بودم چه عکس العملی نشون بدم.هر طوری بود سر و ته حرف جمع کردم و جلسه رو تموم کردم.
فردا صبح وقتی رسیدم کارخونه اولین کاری که کردم این بود که خانم»ن» اخراج کردم،تا درس عبرتی بشه برای تمام خاله زنک ها و حرف مفت زن های کارخونه

جای آمپول

یک ماهی بود که بیکار شده بودم،روز آخر توی شرکت دیگه تحمل مزخرفات مدیر عامل نداشتم رفتم وسایلمو جمع کردم و کلید اتاق پرت کردم طرفش یه بادی هم توی سینه انداختم و گفتم به خاطر 10 میلیون حقوق هم نمیذارم اینجوری باهام حرف بزنی.
دوست آشنا سرزنش کردند که توی این اوضاع کار عجب خبطی کردی ولی من همچنان مصر بودم که شخصیت مهمتر از پوله(بماند که بعد از دو هفته به غلط کردن افتادم ولی به روم نمی اوردم).
ولی خوشبختانه یک کار بهتر بعد یک ماه توی «کارخونه» پیدا کردم.
کارخونه یه جایی که 80% دخترند و توی قسمت من ،فقط من پسرم.
خوبی این کار اینه که من مدیر بخشی از کارخونه شدم که تمام پرسنل دخترای جونند.اولش شاید برام جذابیت داشت ولی الان مدیریت چهل پنجاه تا دختر تقریبا برام تبدیل به کابوس شده.
دخترا برای رسیدن به اهدافشون از هیچ کاری فرو گذار نیستند.از قبیل: چشم و ابرو ،بغض و گریه، لوس کردن،و البته بحث شیرین لاس زدن.
طرف غیبت کرده با اخم رفتم سراغش میگم دیروز کجا بوده بعد کلی ناز و اطوار میگه دیروز بد جوری مریض شدم بیمارستان بودم ،گفتم دختر دروغ نگو خلاصه از ما و اصرار و از اون انکار،تا فصل الخطاب فرمودند باور نمیکنید میخای جای آمپولمو نشون بدم!!
منم با تمام پرویی از خجالت سرمو انداختم پایین گفتم بفرمایید سر کارتون.
داستان عاشقانه ای که روح ما هم از اون خبر نداره هر از چند گاهی از زبون این و اون میشنویم هم جای خود.
تمام سعی ام اینه که اصلا رو ندم و خیلی سر و سنگین باشم ولی از از هر روزنه ای برای سوء استفاده بهره میبرند.
اینا فقط بخش کوچیکی از دردسر های منه.قصد دارم در مورد اتفاقات توی کارخونه بیشتر بنویسم اتفاقایی که هر کدام یه جور فیلمه.

عروسی بد موقع

یه دوست صمیمی دارم که حدود 10 ،12 سالی هست با هم رفیقیم.حدود چهار سال پیش با یک دختر رفیق شد ،از اونجایی که این رفیق ما انسان کاملا منطقی و آرومی هست(افعال معکوس)خانواده دختره به شدت با ازدواج اینا مخالفت میکردند،مامان رفیقم برای اینکه کم نیاره بیشتر به طبل مخالفت میکوبید ،خلاصه این شد بعد از یک کش و قوس و شر و آجان و آجان کشی این دو گل نو شکفته دست به دست هم از منزل فرار کردند. حدود دو ماهی هم ماجرا به طول کشید،توی این مدت هم این بیچاره ها آواره خیابون و خونه این رفیق و اون رفیق بودند.آخر سر هم یکی از دوستان به این ها پیشنهاد داد برن از دادگاه مجوز ازدواج بگیرند.
اینا هم رفتند خیلی شیک از دادگاه با یه مقدار دوندگی اجازه ازدواج گرفتند.
خانواده ها وقتی فهمیدند، به خاطر این که ضایع نشند یه مقدار مواضع نرم کردن و مهربانانه تر برخورد کردند،ولی باز هم کدورت و کینه بین دو خانواده موج میزد،پدر عروس هم به خاطر اینکه وجه خودشو حفظ کنه خودش رفت محضر و اجازه ازدواج داد گرچه با حکم دادگاه بدون اجازه پدر دختر هم میتونستند عقد کنند.
بعد عقد نمیدونم رفیق ما با خودش چی فکر دست دختر گرفت برد پیش مامان باباش زندگی کنند،یه مادر خاله زنک و سنتی به علاوه یه خواهر شوهر بدتر از مادر همراه با یک عروس با سابقه نه چندان درخشان از خون به جگر کردن مادر شوهر،ترکیب اینا از بمب اتم هم میتونه خطرناک تر باشه.
بابای داماد که بعد از مدتی دید نخیر با این وضع نمیشه آخر تسلیم شد و یک خونه براشون اجاره کرد .گفت برید.خانواده عروس هم به خاطر این که تلافی کرده باشند یه دونه بشقاب نعلبکی هم به عنوان جهاز ندادن .
نیجیه این شد حدود 7و8 ماه روی یه تیکه فرش کوچیک با یه دست لاف تشک زندگی میکردند. حالا بعد از تقریبا یک سال زندگی مشترک خانواده عروس کوتاه اومده جهاز داده و پدر داماد سالن برای عروسی کرایه کرده که یه جشنی بگیرند جلو فک فامیل آبرو داری کنند.
حالا بدبختی من این که بعد از این همه ماجرا درست زمانی دارند عروسی میگیرند که بنده یه دو ماهی هست بیکار شدم از نظر مالی به شدت در مضیغه هستم.
آخرین باری که کت شلوار پوشیدم خیلی وقت پیش بود که الان دیگه اونم اندازم نیست کلا اصلا با کت شلوارم حال نمیکنم اگر این عروسی هم ساقدوش نبودم نمیپوشیدم.
حالا غیر پول کت شلوار که ماشاا.. کم هم نیست. به عنوان دوست صمیمی داماد خلاصه باید حسابی سنگ تموم هم بذارم،حالا عزا گرفتم چه کنم

حس عجیب

نمیخام توی خوشحالی مردم سوسه بیام و بدبین باشم باور کنید منم خیلی خوشحالم دیشب توی خیابان منم مثل خیلی ها خوشحال بودم،جاتون خالی بعد سه سال چه حالی داد،بعد سه سال از ته دل اسم اون درخت در حصر، اون مرد بزرگ «میر حسین» فریاد زدم.
ولی هرچی میخام از ته دل خوشحال باشم نمیشه.نمیدونم اون حداقل چیزایی که ما میخایم برای یک زندگی راحت و آزاد چقدرش میتونه از این راه برآورده بشه.
یعنی دیگه زندانی س.ی.ا.س.ی نداریم یعنی دیگه دانشجوی محروم از تحصیل نداریم،یعنی دیگه راحت میشه حرف زد ،یعنی اقتصاد ما قراره از حالت رانتی در بیاد،مهمتر از همه مهمتر حصر آن دو مرد بزرگ خاتمه پیدا میکنه و خیلی چیز های دیگه .
ولی یه حسی بهم میگه نوچ،چشمم آب نمیخوره.
ولی منم امیدم را از دست نمیدم منتظر میمونم تا آینده همه چیز معلوم خواهد شد.

بین بد و بدتر

یک ببر وحشی که توی طبیعت تقریبا یک شکارچی رام نشدنی به نظر میاد چی میشه که تبدیل به یک گربه دست آموز برای نمایش عموم توی سیرک میشه؟
ملق میزنه ،از حلقه آتیش رد میشه و…..
تنها راهی که تعلیم دهنده برای رام کردن حیوان وحشی داره مواجه کردن ببر با دو گزینه است: بد و بدتر،یک دست مربی شلاق و یک دست دیگر آن مقدار اندکی غذا،ببر از همان ابتدا کم کم یاد میگره یا باید تن به بازی بدهد و جایزه بگیره یا منتظر بدتر شدن شرایط باشه،یا از حلقه آتش رد میشی به احتمال پنجاه پنجاه اتفاقی نمی افته،یا سرجات بی حرکت می ایستی و صد در صد تنبیه میشی.در آخر اونی که تشویق میشه مربیه نه ببر،و هیچ وقت جایزه اش از همون یک کفه دست گوشت بیشتر نمی شود.
بنده خدا تقصیر هم نداره،حیوانه دیگه،چمیدونه عزت و حرمت نفس یعنی چی،چه میدنه غرور یعنی چی، زبون هم نداره جلوی تعلیم دهنده وایسته بگه این بازی مسخره چیه،من به قاعده بازی تو تن نمیدم،خودم میخام به قاعده خودم زندگی کنم،فکر میکنه همیشه از ازل تا ابد قاعده همینه خوب بیچاره تقصیر نداره ما آدم ها فقط این چیز ها رو میفهمیم،ما آدم ها میفهمیم که همیشه گزینه ای دیگه ای هم هست ،ما آدم ها میفهمیم که تن به بازی شلاق به دست ندیم ،
ما آدم ها میفهمیم باید با گزینه های خودمون بازی کنیم و خودمون از بازی لذت ببریم،اون ببر بیچاره عقلش نمیرسه که این حرف ها یعنی چی.
ما آدم ها میفهمیم.
می فهمیم دیگه آره؟؟؟؟؟؟

امروز نزدیک غروب آماده شدم برم باشگاه طبق معمول یه مسیری را پیاده میرم ،نزدیک خیابان اصلی که شدم دیدم ترافیکه،کم کم که جلو رفتم دیدم بله،برادرای عزیز ایست بازرسی زدن کل خیابان را بستن یک لاین را باز گذاشتند این ور اونور خیابان با کلاشینکف ایستادند یه وانت اورده بودند پشتش یه بلندگو بود دقیقا شبیه همون هایی که توی فیلم جنگی ها نشون میدن ،یه مداحی یا نمیدونم مولودی هم گذاشته بودند ،قاعدتا باید مولودی بود آخه امروز تولد امام علی بود ،اصولا من از بچگی فرق این دوتا را نمی فهمیدم ،خیلی شبیه هم هستند.به بعضی ماشین ها گیر میدادند و البته تا اینجا تقریبا صحنه معمول بود که خیلی وقته که دیگه عادی شده،البته دستشون درد نکنه برای ما زحمت میکشند،همین جا ،جا داره از زحماتشون تشکر کنم که ما را از شر ارذل و اوباش نجات میدند،چیزی که باعث تعجب من شده بود یک سینی پر از شیرینی بود که به مردم تعارف میکردند ،تفنگ و باتوم و… برداشته بودند ،ترافیک درست کرده بودند بعد شیرینی پخش میکردند ،منم دنبال یه جای نوک تیز میگشتم با سر برم توش.
در آخر بگم با این بی خیالی ما و دلسوزی برادرا خدا فقط به دادمون برسه،باور کنید تازه روزه خوشمونه

هی ران

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم...

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

وقایع روزانه یک دانشمند

دانشمند طعنه بود به اینکه چیزی نشدم جز یک کارمند روز. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام.

گنجفه

کوکتل طنز و تراژدی

هاراکیری در پیاده رو

این وبگاه درباره چیزی نیست

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

ساحل غربی

درد دل های یک غریبه...

بدون مرز

از مرزها گریخته ام، اینجا قلمرو جدیدم است

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

از هر دری سخنی

هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد

دُنیــــــای پیچیـــــــده‌ی یک جوجه‌تیغی

به گمانم نوشتن دفتر خاطرات خطر دارد.آدم همه چیز را مبالغه می کند. مترصد است و حقیقت را"گاهی" قلب می کند.ژان پل سارتر

روزهايم

روزنوشت های یک گیلدا

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

مانوشکا

صبر، صبر و بازهم صبر...

هشتِ دوازده

قصه از آنجا شروع شد که من متولد شدم

از لا به لای دفترچـــــه ی ایــام

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: